اول مهر...

امروز اولین روز پاییز... روز اول مهر... انگاری ناخودآگاه بوی مدرسه و کتاب و دفتر و مشق میاد و از طرفی هم شلوغی و ترافیک روزافزون و آلودگی هوا و سردردهای مکرر و تاریک شدن زودهنگام هوا و بازم ساعت ١٠ شب از خستگی خوابیدن و ....

ولی با همه وجود پاییز رو خیلی دوست دارم چون همیشه اتفاقهای خوبی برام افتاده و امسال هم منتظر می مونم تا ببینم پاییز امسال برای من چی سوغاتی میاره!

امروز بعد مدتها بالاخره طلسم قراره بشکنه و بریم دیدن رادین و مونای عزیز ... واقعاً نمی دونم چرا قرار گذاشتن توی تهران اینقدر سخته و کلی طول میکشه تا نهایی بشه ولی خوب از حالا کلی ذوق دارم برای دیدن رادین و امیدوارم تا رسیدن ما نخوابهچشمک ( مونا جون برای دیدن تو هم ذوق دارمانیشخند ) امیدوارم خیلی زود طلسم بعدی بشکنه و ندای عزیزم رو هم ببینم اونم بعد چند سالفرشتهکه فکر کنم به اندازه همین چند سال هم حرف برای گفتن داشته باشیمچشمک 

کلاً بعد یه سری جریانات اخیر انگار دیگه هیچکی مثل قبل دل و دماغ وبلاگ نویسی ندارهسبز

 

/ 8 نظر / 73 بازدید
مونا مامان رادین

خاله من الان یه ساعته خوابیدم تا شب بیدار بمونما . تازه مامانم نقشه کشیده ظهرم دوباره منو بخوابونه [ناراحت]

شیرین

زندگیه دیگه، مجبوریم از نو شروع کنیم [گل] خوش بگذره قرارها [لبخند]

عطیه

سلام سلام! به به ! دارین میرین مهمونی!؟ جای منم اون رادین جیگر طلا رو بخور! ایشالله خوش بگذره...

دخترمستقل

این عکس سمت راستی خیلی بامزست.. دور لز خانواده ای نه؟ ولی خوب عوضش یه دوست و همراه خوب داری... همیشه خوب و خوش باشین :)

lili

دقیقا پاییز برای من هم پر از اتفاقات قشنگه. امیدوارم ایندفعه هم همینطور باشه. خوش باشی عزیزم.

ندا

ما همچنان منتظریم!!!!!!!

طنین

سلام راحله جونم خوبی؟ من فراموشتون نکردما امیدوارم سلامت باشی