چهار سال گذشت....

امروز دقیقاً 4 سال از وقتی که حلقه نامزدی رو توی دستم کردم می گذره.... از 4 سال پیش تا حالا یه چیزی تغییر کرده و اونم نبودن بابابزرگ آقای همسر که اون روز کنارمون بودن .... من که خیلی دوستشون داشتم ...... روحشون شاد...

همچنان منتظریم تا خداوند درهای رحمتش رو برای یکی از دوستانمون باز کنه و مشکلشون حل بشه ...

دیشب ساعت 1:30 شب آقای همسر ییهویی فکر کرده بود که زلزله اومده و ناگهان از خواب پرید و گفت همه جا داره تکون می خوره زلزله است !  ییهویی دوتایی پریدیم توی سالن و بعد یک دفعه آقای همسر گفت : اشتباه کردمخمیازه و من برای چند لحظه از شدت تپش قلب وحشتناکی که داشتم نمی تونستم نفس بکشم و صدایی که پشت هم می گفت : نفس عمیق بکش ! نفس عمیق بکش ! و ییهویی انگار قلبم یه کمی آروم گرفت.... خداییش چی بگم آخه! نزدیک بود الکی الکی بدون زلزله با خوددرگیری ، سکته کنم و بمیرمنیشخند

/ 3 نظر / 6 بازدید
شیلا

این کابوسهای زلزله خیلی بده مخصوصا کسی که کنار آدم خوابیده بیشتر دچار هول و اضطراب میشه

خود خودم

مبارکه راحله عزیزم شاد و خوشبخت و درکنارهم باشید تا همیشه