یک روز معمولی....

چشمام رو باز می کنم و می بینم که هوا یه کمی روشن شده .... طبق عادت دنبال ساعت مچی بالای سرم می گردم چون باطری ساعت اتاقمون رو به خاطر صدای تیک تاک و اعصاب ضعیفمون در آوردیم ... ساعت نزدیک ٧:٣٠ صبحه .... بلند میشم کتری رو روشن می کنم و چای ساز رو هم میزنم که آبش زود جوش بیاد و توی این فاصله قوری رو چای خشک میریزم و بعد صدای جوش اومدن چای ساز ... چای رو روی کتری دم می کنم و دوباره میرم توی رختخواب گرم و نرمم .... یه کم به سقف نگاه می کنم و فکر می کنم و سعی می کنم که دوباره بخوابم ولی نمیشه که نمیشه! یه نگاهی به آقای همسر می اندازم که از بلند شدن من بیدار شده ولی سعی می کنه هنوز بخوابه ! ساعت ٨:١٠ میشه و من عین فرفره از جام بلند میشم و میرم دست و صورتم رو میشورم و میز صبحونه رو حاضر می کنم و یه چایی برای خودم میریزم که اندکی سرد بشه و در همین فاصله یه کم آرایش می کنم و آقای همسر از اتاق میاد بیرون و یه صبح به خیر و خوب خوابیدی و از این حرفها .... ساعت ٨:٣٠ و من به سرعت لباس می پوشم و تا از خونه بیرون بیام ساعت ٨:۴٠ ... خداحافظی با آقای همسر که تازه از حموم در اومده و داره به گلهای مورد علاقه اش آب میده و باز هم حسرت می خورم  به آقای همسر که خودش رئیس خودش است و با خیال راحت کارهاش رو انجام میده و من بیچاره !  دم جاکفشی سریع کفشهام رو دست می کشم و دکمه آسانسور رو میزنم که آسانسور بیاد بالا و بعد سریع میرم ماشین رو روشن میکنم و ضبط رو روشن می کنم و باز هم یه سری آهنگ تکراری.... سعی می کنم تمام انرژیم رو جمع کنم و خودم رو برای یه روز خوب آماده کنم.. وارد بزرگراه حکیم میشم و تا جشم کار می کنه ماشین و ماشین.... سعی می کنم خونسرد باشم و یه کمی هم به خودم بد و بیراه میگم که چی میشد یه کم زودتر از خواب بیدار میشدم! بعد از گذروندن ترافیک وحشتناک بین ساعت ٩:١۵ تا ٩:٣٠ میرسم دم شرکت و طبق معمول میگردم دنبال جای پارک ٢٠٠٠ تومانی ! میرسم شرکت سلام و صبح بخیر و روشن کردن سیستمم و چک کردن ایمیلیها و جواب دادن به ایمیلهایی که نیاز به تایید مدیرم نداره .... پرشین بلاگ رو باز می کنم و یه سری به وبلاگها میزنم ... ایمیل یاهوم رو چک می کنم ... میرم سراغ فیس بوک .... و بعد از چند دقیقه همه چیز بسته میشه و یه نگاهی به کارهام می اندازم .... ساعت از ١٢ گذشته که نگهبان دم شرکت میگه که مدیرمون اومده و همه سعی می کنن زودتر پرونده هاشون رو ببرن پایین و کارشون رو انجام بدن .... ساعت ١٢:٣٠ تا ١ وقت ناهار و صحبت و غیبت  ...... بعدش کار و وبلاگ گردی و تلفن صحبت کردن کاری و شخصی .... بعضی روزها فقط کار ... و ساعت رو نگاه می کنی و منتظری که ۵ بشه و تو سریع بپری کارتت رو بزنی ... راس ساعت ۵ کارتم رو میزنم و سوار ماشین میشم و دوباره توی ترافیک نحس و اعصاب خرد کن رانندگی می کنم و نزدیک ساعت ۶ میرسم نزدیک خونه و توی راه تماماً‌ فکر می کنم که شام چی درست کنم و چه چیزی باید برای خونه بخرم .... میرسم خونه ... لباسهام رو درمیارم و دستام رو میشورم و تلفن خونه رو چک می کنم که کی زنگ زده .... سریع میرم سراغ فریزر و یه چیزی در میارم میزارم توی مایکروفر که دیفراست کنه و بعد بیشتر اوقات میزارم توی زودپز و بعد از اینکه خیالم راحت شد که شام روبراه شده ... برای خودم یه لیوان شیر میریزم و میرم تلویزیون رو روشن می کنم و سریال مونس رو نگاه می کنم که علناً‌ از وقتی مونس نگاه می کنم تردمیل هم تعطیل شده .... وقتی سریال مونس تموم میشه  به یکی از دوستام که هر روز باهاش صحبت میکنم زنگ میزم و بعد می پرم توی حموم و یه دوش می گیرم و اگه آقای همسر نیومده باشه خواهر دوست داشتنی من نگاه می کنم و منتظر می مونم تا آقای همسر بیاد و به محض اومدن میرم دم در و خسته نباشید و گفتن اینکه دستات رو بشور و شام حاضره .... و خوردن شام و جمع و جور کردن ظرفها و از لحظه ورود آقای همسر بی بی سی و بی بی سی و بی بی سی .... بعد میرم روی مبل دراز میکشم و یه یک ساعتی خسته و آویزون چرت میزنم و بعد چشمام رو باز می کنم و ساعت رو نگاه می کنم و می بینم که ١٠:٣٠ و الان دیگه خیلی آبروریزی نیست که برم بخوابم نیشخند و مسواک و شب بخیر و تیکه آقای همسر که " یه وقت دچار کمبود خواب نشیچشمک " و من که خواب آلود جواب میدم چیکار کنم خسته ام و خوابم میاد... و هنوز سرم روی بالشت نرفته خواب.... و تموم شدن یه روز دیگه و بازم فردا و تکرار مکرراتتتتتتتتتتتتت....

چقدر زندگی مشترکها جدیداً به با هم بودن می گذرهیول و امروز توی ماشین یاد این شعر افتادم که " زندگی چیست ؟ خون دل خوردن   اولش غصه و آخرش مردنچشمک "

به قول بعضی ها انگیزه زندگی توی جوونها 60 درصد زیاد شدهدروغگو

/ 4 نظر / 31 بازدید
شیرین

راحله جون به نظرم همین که سر کار هستی و حوصله ات تو خونه سر نمی ره خیلیه. اون چند ساعت اصلی روز که تو شرکت می گذرونیش به نظرم کلی تنوع توشه. نه؟ چون یه زمانی کار می کردم مقایسه اش می کنم با خونه بودن خودم.

خود خودم

میدونه قسمت عجیبش چیه هر وقت این روند خیلی معمولی میشه ، ناگهان یه دل مشغولی و شلوغ پلوغی پیش میاد که حسرت روزهای معمولی رو میخوریم. واقعا عجب روزگاریه[وحشتناک][چشمک]

ندا

زندگی همه شبیه همه با یک کوچولو تفاوت که اصلا" به چشم نیماد...

نی لا

من دیر رسیدم راحله جون [گل][فرشته] تولدت مبارک دوستم[ماچ] زندگی تکرار مکرراته . چالبه که زمانی که من هم مثل تو سر کار می رفتم ( قبل از نامزدی با فربد و بعد از اوج بیماری بابا ....) همینطور و دقیقا یه جورایی فشرده تر از زمان بندی تو کار می کردم . و به حال دوستام حسرت می خوردم که خوشا به حالشون و .... الآن حوصله ام از بیکاری بد جورسر رفته .. بابا هم ....راحله ..سخته منتظر اتفاقی باشی که بدونی حتمی و ضروریه ...اما ندونی عمق فاجعه و زمانش کیه ... برامون دعا کن . دلم بدجوری میخواد سر کار باشم ... زندگیت پر از جونه های سبز و موفقیت و سلامت [گل] [لبخند]