یکنواختی...

پنج شنبه عشقولیم رفته بود همدان برای یه کاری .... بنابراین شنبه شب خسته و مونده رسید... داداشم شب اومد خونمون خواهرشوهرم هم خونه ما بود بنابراین بنده جای نازنینم را به برادر جانمان دادیم که یک شب را به اجبار در جوار خواهرشوهرجان بخوابیمکلافه تا حالا شاید بار دوم باشه که من شب جدا می خوابم همش توی تاریکی همه جا رو نگاه می کردم آخه تا حالا توی هال نخوابیده بودم گفتم ای خونه نازنینم چه خاطره هایی اینجا داشتم چقدر حیفه که باید چند وقت ( چند ماه!) دیگه باید ترکت کنم آدمیزاد هم به همه چیز زود عادت می کنه من این خونمون را با کوچیکیش خیلی دوست دارم ... دیروز ناهار ( میدونم ماه رمضونه ولی مهمونهای ما مسافر بودن ماهم که روزه نمی گیریم ) خاله و مامان بزرگ عشقولی مهمون ما بودند داداشم هم ساعت ٣ بعدازظهر برگشت شمال.... عشقولی باز هم شب برای کار رفت اراک و من ماندم و خاله و مادر بزرگ و خواهرشوهرجان... همچنان در فراق عشقولی می سوزیم چون دو روز اخیر نتونستیم بشینیم پیش هم و من یکسره از کار و همه جا حرف بزنم و اون گوش کنهنیشخندپدرشوهرم فردا عصر میرسه احتمالاً منم با عشقولی برم فرودگاه.... شما فکر می کنید سوغاتی در راه باشه یا مادرشوهر جان گذاشتن چند ماه دیگه خودش بیارهمتفکر البته برای خواهر شوهر جان یه لب تاپ IBM خریدن و میارنیول

روزها خیلی عین هم و تکراری شدن .........  دلم یه مسافرت میخواد..... بازندهوای تابستون هم تموم شد و پاییز هم داره میاد زمان به سرعت برق و باد می گذره......

اعصابم الکی الکی خط خطیهگریه

/ 12 نظر / 97 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام . مرسی از بابت راهنماییت برای کتاب ولی مسیله اصلی اینه که از کجا بشه فهمید ترجمه نشده! راستی با اجازه لینکت کردم که بتونم تند تند بهت سر بزنم[گل]

سمیرا

راستی راجع به خونه . آدم خونه اول عشقشو خیلی دوست داره. خونه مام کوچیک بود 60 متری ولی بعدش که این خونه رو خریدیم شوهرم اصرار کرد که بیام اینجا که بزرگه و اونو اجاره بدیمو من از این خونه دومیه متنفرم!خیلی بزرگتر و شیک تره ولی من هر روز خونه قبلیمو دلم می خواد و هیشکی حرفمو نمی فهمه! همه میگن خلی!

عسل بانو

سلام خانوم گله ...خوبی عزیزم ؟ اره راست میگه ..آدم همیشه به یه حیزی عادت میکنه ..ولی خوب خونه حدید یه شوق و شور دیگه ای داره ....الهیکه خوش قدم باشه ... منم تنها میشم ...خیلی برام سخت میشه ...تازشم امروز با هلو کلی سر سنگین بودم ، میدونم حرا ....از حالا دلتنگی هام شروع شد !!!![گریه]

ریحانه

سلام من که فک میکنم اعصابت همچین الکیه الکی هم خط خطی نباشه که یه ذره بیشترش واسه دوری از عشقولیته هم تو خونه هم حالا که نیست هم واسه اون سوغاتی ها. حالا قسمت دوم کمی تا قسمتی نیمه ابریه. ایشالله که محمد خان زود زود برگرده پیشت.

مریم

راحله جون به سوغاتی ها فکر کن دیگه اعصابت خط خطی نمی شه [نیشخند] همیشه سبز باشید به من سر بزن[گل]

من

سلام راحله جون وای چند تا مهمون ؟؟؟[عینک] ... اینایی که نوشتی فکر نمیکنی به خاطر ماه رمضون باشه ؟منم خیلی کسل میشم

من

تو بازی 10 تا چیزی رو که دوست داری و نداری رو انجام دادی ؟ میخوام ببینم دعوتت کنم یا نه ؟[زبان]

من

من دعوت کردم دیگه . اگر انجام دادی هم دوباره دوباره[ماچ]

لادن

سلام راحله گل گلی... سوغاتی هاروگرفتی؟من که خوب سوغاتی هایی گرفتم.ایشالاه توهم ازشون راضی باشی. امروز ازدانشگاه میخوام آپ کنم. بوس بوسی