آینده

 آینده پیش چشم است با حسرت گذشته

من در میان این دو کی وقت حال دارم

فرصت کم است اما کار نکرده بسیار

هر روز پرسم از خود ...آیا مجال دارم؟!

شده یه روز صبح بلند شید احساس کنید که توی سرتون یه وزنه چند صد کیلویی آویزونه؟ شده یا نه ؟ من امروز صبح دقیقا همین احساسو داشتم محمد صبح زود جلسه داشت و متوجه شدم که موبایلشو خاموش کرد و خوابید منم چند دقیقه بعد صداش کردم که بلند شو دیر نکنی بعدش غش کردم اصلا نفهمیدم چه جوری بعدش نیم ساعتی خوابیدم البته یه بار چشمامو باز کردم و گفتم غذات یادت نره ! ولی وقتی بیدار شدم دیدم غذاشو یادش رفته ببره و من هم مثل همسر فداکار داشتم میرفتم سرکار رفتم شرکتشون و غذا رو گذاشتم توی یخچال شرکت ! احتمالا منشیشون پیش خودش می گه عجب زن فداکاری ! آخه یه جای دیگه جلسه داشت و اونجا چون با یه آدم کله گنده جلسه دارن همیشه عجله می کنه که دیر نکنه و من بعضی وقتها غذاشو میبرم شرکت!

حالا بگم چرا دیشب بد خوابیدم چند وقت پیش با یکی از دوستای قدیمیم تلفنی صحبت میکردم دیدم حال نداره گفتم چیزی شده خلاصه بعد کلی طفره رفتن گفت میخواد از شوهرش جدا شه! من از تعجب شاخ در آوردم خلاصه که اون روز نگفت چرا و من همش باهاش در تماس بودم می گفتم شتابزده تصمیم نگیری و از این حرفا .....ولی باز هم نفهمیدم چرا ولی همش براش دعا میکردم که هر مشکلی هست حل بشه خلاصه چند وقت پیش بهم گفت و من واقعا باورم نمیشد که همچین اتفاقی افتاده باشه بهم گفت رفتن توافقی طلاق گرفتن ولی ٣ ماه وقت دارن تا حکم جاری بشه گفت شوهرش وقت خواسته و از این حرفا .فقط بهتون بگم که دوستم با شوهرم هیچ مشکلی نداشتن و خیلی هم با هم خوب بودن و پسره هم پسر بدی نبود نمی دونم چرا اینجوری شد؟ ولی بلای خانمانسوزی است که درمان ندارد. خلاصه که پریشب باهاش حرف میزدم گفت طلاق گرفتم دیگه خسته شدم گفت باورم نمیشه زندگی که با عشق شروع کردم به اینجا ختم شد می گفت راحله اولین شبی که بدون شوهرم بودم بوشو همه جا حس میکردم فکر میکردم خواب می بینم خلاصه که اینقدر با گریه حرف میزد که من ناخواسته اشکام می ریخت دیشب هم بهم اس ام اس زد و یه چیزایی گفت که اینقدر براش ناراحت بودم که بدون شب بخیر گفتن رفتم روی تخت دراز کشیدم محمد اومد برق رو روشن کرد و گفت چرا اینجوری رفتی خوابیدی بدون حرف ؟ به کی اس ام اس میزنی ؟ ( البته توی جریان دوستم هست ) ولی اینقدر بهم ریخته بودم که گفتم هیچکی اونم ناراحت شد برق رو خاموش کرد و رفت پای تلویزیون... حالا امروز بهش میگم...امروز صبح باز با دوستم حرف زدم گفت راحله عکس نامزدیمون رو که از روی دیوار برداشتم داشتم سکته میکردم جز خوبیهای امیر هیچی یادم نمی اومد چرا زندگیم این جوری شد مثل اینکه دیروز شوهرش رفته التماسش کرده که ٢ دقیقه بشینه و نگاش کنه و از این مزخرفاتی که صد من یه غاز نمی ارزه اون موقعی که داشت ذره ذره زندگیشو آب می کرد یادش نبود آدم احمق ....زندگی دختر مردم رو بعد از ۵ سال عقد و ٣ سال عروسی به راحتی زندگی این دختر رو به باد داده دلم خیلی پره از نامردیها دلم خیلی پره از بی غیرتیها دلم خیلی پره از این همه بدبختی که این مملکتو گرفته .هنوز صدای گریه دوستم توی گوشمه که می گفت وای راحله چی شد که زندگیم اینجوری شد من و امیر که هیچ مشکلی نداشتیم ! راحله من برگشتم به نقطه صفر امیر همه چیز منو ازم گرفت دهها سال پیر شدم.... دیشب وسایلشو برده خونه مامان و خواهرش می گفت انگار برای جمع کردن هر کدوم از وسیله ها وزنش صد کیلو شده و اصلا نمی تونسته ذره ای خودشو راضی کنه که این واقعیت....

واقعاً آینده غیر قابل پیش بینی.......

/ 2 نظر / 2 بازدید
لیلا

سلام خیلی ناراحت شدم امیدوارم برای هیچکس این ماجراها پیش نیاد

لیلا

سلام عزیزم من تازه وبلاگ ساختم برای همین مطلب نداشتم و آدرس به شما نداده بودم[گل][گل][گل]