Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker سفرنامه شمال... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
سفرنامه شمال...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢  

من برگشتم ......

اول از همه بگم که امروز که رفتم توی وبلاگ دوست جونم  و دیدم که مامان شده هوارتا خوشحال شدم امیدوارم بهترین مامان دنیا برای نی نیش باشه که مطمئنم هست.....

من ۵ شنبه مرخصی گرفته بودم ولی چون عشقولی کار داشت ( دوباره عشقولی شد دیگه.... زندگیه دیگه) نتونستیم صبح بریم منم گفتم حالا که مرخصیم بی خیال بمونم خونه .... ساعت ٣ بعدازظهر حرکت کردیم توی جاده عشقولی خیلی خسته بود من بالاخره تونستم توی جاده کندوان ١ ساعت رانندگی کنم خوب خودش کلی بودشب که رسیدم خواهرم برای خواهرزادم یه کیک کوچولو خریده بود و می خواست که دور هم یه جشن کوچولو براش بگیریم البته قبلا براش تولد توی مهدکودک گرفته بود .... خیلی از بوتی که براش خریدم خوشش اومده بود کلی ذوق کرده بود. جمعه بعدازظهر به همراه مامان و بابا و خواهرم رفتیم سر عقد بقیه هم ترجیح دادن شب بیان و بخوابن بعد از عقد دوباره برگشتیم خونه تجدید لباس کردیم و ساعت 7:30 رفتیم ... من قبل از اینکه بریم از پسرعمه ام پرسیده بودم که آیا مراسم جداست یا قاطی ؟ با اطمینان گفته بود قاطی خیالت جمع .... بعد که رفتیم دیدم چنان پانل جدا کننده ای بین زن و مردها هست که بیا و ببین ..حالم گرفته شده بود اساسی بعد این همه مدت شمال یه مراسم اونم اونجوری.... آخه از قدیم الایام هیچ وقت عروسی شمالیها جدا نبوده ولی جدیداً خیلی سخت گیری بی مورد می کنن خلاصه گفتن بعد شام قاطی میشه نشون به اون نشون که باز هم خبری نشد منم مخ عمه ام و دخترعمه ام رو خوردم که یعنی چی من شوهرم رو می خوام تازه جالبتر اینجا بود که جدا بودن زن و مردها هم به روش شمالی بود چون ارکستر طرف خانومها بودعروس و داماد هم طرف خانمها  من گفتم یعنی چی یعنی ارکستر از شوهر محرمتر است آیاخلاصه عمه ام همش می گفت برو اونور شوهرت رو بیار مامانم هم بسی تلاش می کرد که بی فایده بود. .. خلاصه ییهو جوگیر شدم رفتم از گوشه طرف مردها رو نگاه کردم یه دفعه دیدم کلی چشم ییهو دارن منو نگاه می کنن منم عقب نشینی کردمولی ییهویی دیدم عشقولی و داداشم به بهانه سلام علیک با پسر عمه ام اومدن طرف خانمها ( اینم از اون مدل جدا بودن به سبک شمالی است ) من سریع رفتم پیش عشقولی و دستش رو گرفتم و بردم روی سن برای رقص فکر کنید که ییهویی همه ساکت شدن داشتن ما رو نگاه می کردن ولی اندکی بعد پسرها که منتظر فرصت بودن اومدن و حسابی شلوغ پلوغ شد و جاتون خالی حسابی خوش گذشت همه باید منو دعا کنن

و آما.......

دیروز ساعت 3 حرکت کردیم و توی جاده رادیو رو روشن کردیم یه لحظه با خش خش شنیدم گفت کسانی که قصد تردد در محورهای کوهستانی مثل جاده کندوان را دارند حتماً از زنجیر چرخ استفاده کنن من مسخره کردم و خندیدم گفتم مگه میشه الان 11 آبان هوا اینجوری بشهArabic Veilخلاصه اینکه رفتیم نزدیک سیاه بیشه چشمتون روز بد نبینه برفی می اومد که من حتی پارسال زمستون هم ندیده بودم جاده عین سرسره بود ما با ماشین شاسی بلند لحظه اول لیز خوردیم دیگه فکر کنید .... من داشتم از ترس می مردم ماشینهایی که از روبرو می اومدن لیز می خوردن می اومدن توی لاینی که ما بودیم حدود 1:30 نرسیده به تونل کندوان توی برف گیر کردیم باورتون نمی شه کلی ماشین لیز خورده بودن خورده بودن به کوه.... ما هم به اندازه 200کیلومتر دیگه فقط بنزین داشتیم ماشین رو توی ترافیک خاموش کردیم و اگه به همون منوال ادامه پیدا می کرد یخ می زدیم کلی طول کشید تا یه ماشین یه خرده نمک و شن پاشید توی جاده ..... یه اتوبوس هم منحرف شده بود جاده رو بسته بود ما با وجود اینکه ماشینمون سیستم قفل چهارچرخ و ضد لغزش داشت ( جنبه پز ندارد به هیچ وجه......) یکی دو جا داشتیم منحرف میشدیم همش خدا رو شکر می کردم که با این ماشین اومدیم وگرنه حتماً تصادف می کردیم خلاصه که نزدیک 8 ساعت توی راه بودیم عشقولیم کلی خسته شده بود باز هم کلی خدا رو شکر می کنم که اتفاق خاصی نیفتاد و سالم رسیدیم ولی صبح ساعت 8:15 به زور بیدار شدم و نزدیک 10 رسیدم شرکت

راستی توی وبلاگ نازی عزیز خوندم که پدرشون فوت کردند بی نهایت متأثر شدم .... هیچ شماره ای ازش ندارم که حالش رو بپرسیم وای خدایا توی کارات موندم نازی تازه دختر گلش به دنیا اومده بود و کلی زندگیش متحول شده بود خدایا چراااااااااااااااااااااا؟ چرا نمیزاری یکی خوش باشه این چه رسمیه...............