Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker یه روز اعصاب خرد کن .......... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
یه روز اعصاب خرد کن ..........
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸  

دیروز روز بدی بود خیلی بد ....... همش پشت سر هم اتفاقهای بد و اعصاب خرد کن می افتاد اصلاً‌بزارید از اولش بگم :

١- دوستم زنگ زد و گفت که دیشب که با دوستش بیرون بوده موبایلش رو توی ماشینش جا گذاشته و به خاطر یه اتفاقاتی کنجکاو شده که بخونه و دیده ای دل غافل .... تازه اینها خیلی وقته همدیگر رو می شناسن ولی همیشه دوستم می گفت ... برام یه دوست معمولی و اصلاً‌به ازدواج فکر نمی کرد البته جریانات دارن این دو نفر که الان حس گفتنش نیست.....

٢- مامان دوستم که می خواد هفته دیگه نی نی بیاره زنگ زد من کلی نگران شدم بعد فهمیدم که باهم بحثشون شده و مثلاً من یه کم نصیحتش کنم البته اینم جریاناتش مفصله .....

٣- بعدازظهر مدیرمون داخلی من رو گفت گفت بعد این همه مدت کار کردن نمی دونی که باید ...... منم قاطی کردم خفن ... رفتم پایین دیدم اون مرتیکه که ازش متنفرم و گفتم اگه نامرئی بشم ...... وایستاده بود پیش مدیرمون گفتم این نامه رو من نزدم من با این فونت نامه نمی فرستم گفت شاید منشی شرکت خانوم .... زده ؟ منم که خون جلوی چشمام رو گرفته بود گفتم اونم نزدهدروغگو خلاصه که اون مرتیکه داشت حرف میزد من کاغذ رو کشیدم از دستش اومدم بالا ( اینجاها واقعاً‌از شدت عصبانیت خون جلوی چشمام رو گرفته بودکلافه) تا اومدم بالا پشت میزم مدیرمون داخلیم رو گرفت گفت چی شده شلوغ بازی در آوردید من داشتم از عصبانیت منفجر میشدم دیگه نفهمیدم رئیسه یا نه گفتم من شلوغ بازی در میارم یا شماها که وقتی از چیزی مطمئن نیستید میگید گفت یادته اون روز وکیل شرکت اینجا نشسته بود ییهویی من یادم اومد نیشخند بازم به روم نیاوردم گفت حالا که چیزی نشده لطف کنید اصل نامه رو بفرستید امور ....کل کشور..... بازم آروم نگرفتم رفتم پایین گفتم این Case  ماله من نیست Case handler  یکی دیگه هست با خونسردی گفت نه Claim  ماله تو..... بازم خون جلوی چشام رو گرفت گفتم شما چرا جلوی بقیه اونجوری حرف زدید گفت : بابا من که چیزی نگفتم اینقدر عصبانی شدی ( من بعدش فهمیدم که چقدر با عصبانیت حرف می زدم اون موقع تنم گرم بود متوجه نبودم نیشخند) گفت : ببخشید حالاشیطانخوب دیگه منظور همین بود که بهش رسیدیم..

4- همون دوست ذکر شده در شماره 1 اومد شرکتمون دنبالم که بریم خیابون سنایی که برای خواهرزادم بوت بخرم و چون اونجا طرحه تصمیم گرفتیم ماشین رو توی پارکینگ شهروند آرژانتین پارک کنیم رفتیم دیدیم جا نداره توی ترافیک ییهو یه رنوی قراضه عقب عقب اومد زد به ماشین دوستم البته یواش ... دوستم شیشه رو کشید بیرون اونم که بنا به دلیل شماره 1 اعصابش از من داغونتر بود گفت آقا حواست کجاست ؟ ییهویی پسره اومد پایین هی می زد به شیشه و زر زر اضافی می کرد دوستم اصلا نگاهش هم نکرد و این مساله بیشتر اون رو عصبانی کرد دوباره رفت سوار ماشینش شد و رفت جلو و عقب عقب محکم زد به ماشین دوستم .... واقعا روانی بود تازه یه دختر هم توی ماشین بود می خواست دعوا کنه ..... تازه اون احمق هم مقصر بود که عقب عقب اومده بود به دوستم گفتم ولش کن آدم نیست که ......خلاصه گفتم برو پایین ببین ماشینت چیزی نشد حالا این دوستم 206 صفر داره که تازه یک ماهه خریده ..... گفت ولش کن بعد که پارک کردیم دیدیم یه ذره سپرش لک برداشته....

5- ماشین رو  پارک کردیم سوار یه ون شدیم من که خیلی بدم میاد آخه یه نفر که می خواد پیاده شه 10 نفر باید همراهش پیاده شن.....توی ماشین دعواشد سر کرایه ماشین بین راننده و دو نفر ....اساسی ... طوری که سر اولین چهارراه همه رو پیاده کرد ما هم توی اون شلوغی وحشتناک ترجیح دادیم پیاده بریم ..

6- رفتیم خیرسرمون شیرینی خریدیم بعد که رفتم خونه دیدم یارو ردیف زیر رو شیرینی کهنه گذاشته ......

7- رسیدم خونه به سرعت باد خورشت بادمجون گذاشتم آخه بابام توی راه بود قرار بود برسه محمد ( چون ازش ناراحتم الان عشقولیم نیستخمیازه) با بابام همزمان رسیدن و شام که خوردیم محمد گفت یه مساله ای پیش اومده و باید برم خوابگاه دنبال خواهرم بعداً برات تعریف می کنممنتظرگفتم بابام تازه اومده و یه کم نشست و ساعت 10:20 رفت دنبال خواهرش من ساعت 11:20 زنگ زدم گفتم کجایی ؟ گفت توی کوچه تا 10 دقیقه دیگه میام منم داشتم از فضولی می مردم که چی شده ؟ نشون به اون نشون که این خواهر و برادر تا ساعت 12:30 داشتن توی ماشین توی کوچه حرف میزدن خوب شماهم بودید لجتون می گرفت دیگه تازه من قرار بود برم خونه دوستم یه کاری داشتم اون موقع بهم گفت من خیلی خسته ام ........ چطور خسته بود ولی با خواهرش 2 ساعت داشتن حرف میزدن منم وقتی که اومدن بالا .... محمد که سلام کرد جوابش رو ندادم گفت سلام کردم من بازم جواب ندادم شما بودید جواب می دادیدگریهالبته می دونم که بهم میگه ولی به صورت MP3 دو ساعت رو توی 2 دقیقه خلاصه می کنه واقعاً که این مردها موجودات عجیب و خاصی هستن شایدم ما زنها ساده ایم که جیک و پیک همه اطرافیانمون رو به شوهرامون میگیم ..... خلاصه نشون به اون نشون که از شدت اعصاب خرد کنی کلیه موارد بالا بالاخص مورد آخر تا ساعت 2 نیمه شب بیدار بودم و تازه محمد و خواهرش و دو تا از همکاراشون ساعت 5 صبح رفتن اراک .....

تازه فکر نکنید که موضوع به اینجا ختم شد چون بابام برای چکاپ چشم اومده تهران و چون قرار بود با ما برگرده ( مثلاً ما فردا قراره بریم شمال ) ماشین نیاورده و صبح که زنگ زدم آژانس 20 دقیقه معطل شدیم ماشین نیومد 3 بار زنگ زدم و وقتی که اومد یارو گفت که خانوم شما شماره اشتراکتون رو بلد نیستید اشتباه گفته بودید من 20 دقیقه است توی کوچه دهم هستم واقعاً این یارو رو نکشتم خیلی بودزبانحیف که بابام پا در میونی کرد وگرنه یه قتلی امروز رخ داده بود... خوب آدم چقدر تحمل داره .... تازشم بابام همین امروز بر می گرده گفت کار محمد معلوم نیست من برم بهترهدل شکسته خلاصه اینکه فعلاً در حالت قهر به سر می بریم ولی محمد یه بار زنگ زد موبایلم اینجا آنتن نمیده و من هم زنگ نزدم اگر چه از شانس جمعه عروسی پسرعمه منه وگرنه ...... به شدت ازش ناراحت و دلگیرمافسوس

پی نوشت : راستی یه بوت خوشگل مامانی برای عشقم خریدم....مرسی دوست جونم بابت راهنماییت.....