Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker اولین تصادف .... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
اولین تصادف ....
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  

دیروز عصر با همکارم از شرکت حرکت کردیم و نرسیده به میدان آرژانتین توی ترافیک فوق وحشتناکی گیرکردیم کمی جلوتر از میدان همکارم رو پیاده کردم و یواش یواش با پشیمونی بیش از اندازه از اینکه بازم ماشین آوردم و توی ترافیک گیر کردم شروع به رانندگی کردم سعی کردم توی اون بل بشو ضبط رو هم خاموش کنم و حواسم جمعتر باشه نمی تونم بگم که چقدر ترافیکش مسخره و اعصاب خرد کن بود! توی بلوار آفریقا نزدیک به خروجی همت کنارم یه پیکان مدل پایین قراضه هیچ توجه ای به راهنمای سمت راست من نمیکرد و تا می خواستم برم سمت راست می پیچید جلوم .. داشتم کلافه میشدم توی کمتر از ١۵ ثانیه سعی کردم از توی آیینه نگاهش کنم تا بازم نیاد جلوم و توی همین ١۵ ثانیه ییهویی اصلاً‌ نمی دونم چی شد که یه دفعه صدای گومپ!! بلند شد و فهمیدم که متاسفانه زدم به ماشین جلویی .. اصلاً‌ هنوزم نمیدونم چی شد ولی من همیشه توی رانندگی فاصله با ماشین جلویی رو حفظ می کنم و سعی می کنم محتاط باشم ولی نمیدونم چرا بعضی ها تا می بینن که یه خانم پشت فرمون نشسته شروع می کنن به اذیت کردن! خلاصه سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و شیشه ماشین رو کشیدم پایین و به راننده جلویی که یه دختر بود گفتم لطفاً‌ برید جلوتر تا ترافیک نشه و اونم نامردی نکرد و بعد خروجی همت وایستاد!! حالا من اونهمه گرفتاری کشیده بودم که به اون خروجی لعنتی برسم و .... خلاصه چون اولین بار بود که تصادف کرده بودم گیج شده بودم و اون دختره که کلاً‌ مخش هنگ کرده بود! پیاده شدم و یه نگاهی به ماشین خودم انداختم دیدم هیچی نشده که البته نیم ساعت بعد فهمیدم که سمت راستش یعنی لبه کاپوت کج شده !! ماشین اون هم که بعدش فهمیدم مال برادرش بود زیر چراغ یه کوچولو رفته بود تو ! خلاصه اول اینکه عین ناشیها به پلیس زنگ نزدیم بعد هم بنده عین احمقهاهم گواهینامه ام رو بهش دادم و هم علی الحساب ۵٠٠٠٠ تومان پول ! یک بار هم به محمد زنگ زدم که انگار متوجه نشده بود و جواب نداد تا ازش بپرسم چیکار کنم! خلاصه تازه اونجا با اون اعصاب داغون مجبور شدم کلی پشت چراغ جهان کودک بمونم و بعد هم میدون ونک و کلی راهم طولانی تر شد و بین راه محمد زنگ زد و گفتم اینجوری شده ! گفت چرا هم گواهینامه ات رو دادی و هم پول ! گفتم من هر چی زنگ زدم تو جواب ندادی گفت تو فقط یکبار زنگ زدی که ! خلاصه وقتی رسیده بودم خونه احساس می کردم می تونم بشینم گریه کنم ! وقتی یاد اون پیکان لکنده سبز می افتادم ! ماشین بیچاره من دهنش یه کوچولو کج شد...خلاصه که محمد از لحظه ای که رسید خونه سربسرم گذاشت و شوخی کرد که مبارک باشه و به سلامتی و از این حرفها... ولی خوشبختانه محمد برعکس بابام ! همیشه میگه ماشینه دیگه پیش میاد ! باید تصادف هم بکنی تا راننده بشی! امروز هم محمد رفت دنبال بیمه اش و من که فکر می کردم هیچی نشده کارشناس بیمه ١٢٠ هزارتومان برای اون نوشت! خلاصه اینکه دیشب تا صبح الکی الکی خودآزاری پیدا کرده بودم از اینکه چی شد که اونجوری شد! هر چی محمد از دیروز بهم میگه مهم نیست بی خیال من انگار مرض دارم که خودم رو اذیت کنم !