Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker آنچه گذشت... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
آنچه گذشت...
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  

چند روزه که می خواهم بیام بنویسم ولی نمی دونم چرا اصلاً حال و حوصله نوشتن نداشتم و ندارم آخه بازم محمد رفته و من تنهام...

مهمونی خوشبختانه به خوبی برگزار شد غذا هم باقلاپلو با ماهیچه - پاستا - ساندویچ تست - سالاد ماکارونی - کشک بادمجان - پودینگ موز و کاکائو - ژله با یه کمی هم مخلفات مثل ژامبون و سبزی خوردن و ماست و خیار و خوراک لوبیا با قارچ و... درست کردم و دو نوع غذا که قرار بود برای اولین بار درست کنم رو به علت کمبود وقت حذف کردم چون ۵ شنبه ساعت ٣ رسیدیم خونه .... اصلاً نمی دونستم چیکار کنم البته یه کارایی رو روز قبل انجام داده بودم ولی سه مورد اول رو در ٣ ساعت درست کردم با سرعت نور.... ولی گیج شده بودم هی ساعت رو نگاه می کردم استرس می گرفتم از میز هم نشد یه عکس خوب بگیرم چون اینقدر دوروبرم شلوغ بود که یادم رفت... روز قبل مادرشوهرم زنگ زد و گفت می خواهد کادوی خونه برامون لوستر بخره منم چشمام برق زد گفتم فردا قراره برم بخرم  ( واقعاً‌می خواستم چهارشنبه برم بخرم ..) خلاصه قرار گذاشتیم و روز چهارشنبه رفتیم لاله زار و لوستر رو خریدیم victory.gifالبته بدشانسی ...محمد که قرار بود زود بیاد و لوسترها رو نصب کنه به علت برف الکی از ساعت ٧ تا ١٠:٣٠ شب توی اتوبان نیایش گیر کرده بودgirl_cray2.gif حالا خوبه خودم بیشتر خریدها رو انجام داده بودم وگرنه دیگه هیچیgirl_impossible.gifخلاصه روز ۵ شنبه من توی آشپزخانه توی سر و کله خودم می زدم محمد درحال نصب لوستر و فحش به هر چی جنس چینیه هی می گفت راحله انبردست .. راحله لوستر رو نگه دار .... راحله ... راحله داشتم دیوونه میشدم و بدتر از اون شکستن چند تا از گلهای لوستر پشت سر هم تازه این لوستر به سبک عهد تیرکمان میرزا باید دریل کاری میشد بنابراین تا نزدیکهای ساعت ۶ خونه ما بمب خورده بود از خاک و دریل کاری  فکر کنید چقدر حرص خوردم تازه نشده زنگ بزنم به صاحب مغازه یه کم بد و بیراه بگم چون به خاطر هرز بودن یه سری سرپیچها اون گلها می شکستن .... فقط کلی بلدن پول بگیرن بنابراین از نصب لوستر بعدی و دیوار کوب اون روز پشیمون شدیم و به همون یه دونه بسنده کردیم حالا یه عکس از لوستر به صورت نصفه نیمه میزارم من که خیلی دوستش دارم ولی حیف که جنس چینی یعنی ....آها از همسایه پایینیمون بگم که چند ساعت قبل مهمونی محمد رفت پایین و بهشون گفت که ما امشب مهمون داریم و اگه سر و صدا کردیم شرمنده و دعوتشون کرد بیان اونم محترمانه گفت : نه خواهش می کنم من اگه اون دفعه هم اومدم ببخشید ولی ولی ولی

پایه های صندلیهاتون خیلی صدا میده میره روی اعصابمون برید ایکیا برای زیر پایه ها یه چیزی بخرید اونجا داره ( آدرس هم میده ) ولی بنده خدا اون شب که ما تا ساعت ٢ سر و صدا کردیم نیومد بگه بچه ها خوابنViking البته ناگفته نماند که ما جمعه رفتیم ایکیا تیراژه ولی زیرپایه صندلی رو تموم کرده بود ( ببینید ما چقدر آدمهای خوبی هستیم)

به محمدم : امیدوارم خیلی زود کارهاتون به خوبی خوب پیش بره و دیگه نخواهیم اینقدر از هم دور باشیم می دونم که خیلی خسته شدی می دونم که همه این خستگیها و کار زیاد رو به خاطر زندگیمون و راحتی بیشتر انجام میدی ولی عزیزم به فکر خودت و سلامتیت هم باشIn Love

پی نوشت : ییهویی اسم وبلاگم رو عوض کردم