Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker اسباب کشی.. - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
اسباب کشی..
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠  

بالاخره ما روز پنج شنبه اسباب کشی کردیم.......

برای اولین بار در عمرم طعم تلخ اسباب کشی را چشیدم واقعاً کار سخت و مسخره و اعصاب خردکنیه تازه من با وجود بودن مامانم - بابام - پدرشوهر و خواهرشوهرم و یک کارگر که از روز سه شنبه به تمیز کردن خونه جدید مشغول بود الان دارم از کت و کول می افتم واقعاً از ته دل آرزو می کنم کسانی که خونه ندارن بتونن خونه بخرن چون مستاجر بودن و جابجایی هر ساله امری بسیار شاق می باشد....البته خوشبختانه ما تا حالا مستاجر نبودیم...

همچنان خونه امون بازار شامه ولی تقریباً خیلی از وسایل با همت افراد بالا بعلاوه همسر گرامی جابجا شد و به امید خدا تا ۶ ژانویه که مادرشوهر جان بعد از شش ماه برگردن ما جابجا شدیم و مقدمات پذیرایی از ایشان فراهم خواهد شد

هنوز هیچی نشده دلم برای اون خونه تنگ شده شب اولی که توی این خونه خوابیدم کلی برای اتاق خودمون دلم تنگ شد به هر حال ما توی اون خونه کلی خاطره داشتیم البته هنوز یه چند تا چیز کوچولو اونجا مونده مثل لوستر آشپزخونه و اتاق خودمون ... بنابراین دوباره میریم اونجا..... باورتون نمیشه حتی دلم برای اون سوپری نزدیک خونه امون که از جون مرغ تا شیر آدمیزاد هم توش می تونستی پیدا کنی هم تنگ شده ( حالا خوبه ٣ روز نشده اومدیم اینجا تازه اتاق ما توی این خونه سیبریه و باید با دو تا پتو بخوابیم حالا قراره که تعداد پره های شوفاژ اتاقمون رو زیاد کنیم شاید تاثیری داشته باشه...

میگم اون کابینت کارها یادتونه که بیشتر از دو ماه و نیم کارشون طول کشید دلم می خواهد خفه اشون کنم چون کلی کارشون ایراد داره البته هنوز باهاشون تسویه حساب نکردیم ولی کلی بی دقتی کردن مثلاً یه چسب عجیب و غریبی روی بعضی صفحه های کابینت ریختن که با هیچی پاک نمیشه .... جای ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو به قدری فیکس گذاشتن که وقتی روشنشون کنیم داغ می کنن حالا قراره بیاد منم هرچی دغ ( دق ؟ ) دلی دارم سرش خالی کنم و تا ایرادهای کارش رو برطرف نکن یه قرون بهشون پول نمیدیم تازه آشنا هم بود این همه ما رو مورد لطف قرار داد !

ما دیروز توی اون شلوغی رفتیم مهمونی ! آخه مهمونی فامیل شوهر بود نمیشد که نریممن بیچاره کفشهام هم پیدا نمی کردم بعد مجبور شدم با یه کفش ١٠ سانتی مجلسی برم البته مهمونی خاصی نبود پسرعمه و خانم عشقولی از انگلیس اومده بودن و چند تا خانواده رو دعوت کرده بودن تازه خونه دخترعمه عشقولی یه خونه بالای ٢٠٠ متر که بیشتر شبیه قطب شمال بود من که رنگ دست و پاهام از سرما برگشته بود وقتی برگشتم خونه پام رو گذاشتم کف خونه انگار ساعتها پام توی برف بود چون دقیقاً پام سوزن سوزن میشد!

دخترهای پسرعمه عشقولی فوق العاده باحال بودن یکیشون ٨ سالش و یکیشون ۴ سالش.. کوچولوهه اسمش آریاناست خیلی قیافه اش باحال بود و دوست داشتنی. فارسی رو هم با لهجه حرف میزد تازه تا دو هفته پیش که اومده بودن ایران خیلی خیلی کمتر فارسی بلد بود ولی الان یه کم بهتر حرف میزد جالبتر اینه که بچه دخترعمه عشقولی که این بچه ها دختر داییشون میشه تابستون هم دو ماه رفته بود لندن و نزدیک ٩ سالشه اونم با بچه ها انگلیسی حرف میزد با گرامر درست همش هم وسط حرفاش به اون دو تا فسلقی می گفت  You Know  خلاصه اینکه دیروز هم به این صورت گذشت ...

شب یلداتون مبارک باشه امیدوارم زمستون خوبی در پیش داشته باشید

پی نوشت١ : ریحانه جون هر کاری می کنم چند وقته نمی تونم برات کامنت بزارم.

پ.ن ٢‌: یکی از دوستای قدیمی دانشگاهیم میاد و اینجا رو می خونه و جدیداً هم برام کامنت میزاره مرسی دوست جونم که همیشه کلی مهربون بودی و هستی....

پ.ن ٣ : دیشب مثلاً شب یلدا بود ولی من اینقدر خسته بودم که فقط یه فال حافظ گرفتم و ساعت ١١:٣٠ از خشتگی غش کردم...

پ.ن ۴: امروز با یکی از دوستای خوب وبلاگیم صحبت کردم عجب دنیای کوچیکیه .... همون طوری که فکر می کردم بود صداش سرشار از انرژی مثبت ، شیطون و دوست داشتنی.... اینو بدون اغراق میگم همیشه از خوندن نوشته هاش لذت می برم.ولی عجب دنیایه این دنیای مجازی وبلاگی....