Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker در آستانه چهارمین سالگرد آشناییمون... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
در آستانه چهارمین سالگرد آشناییمون...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤  

شاید چهار سال پیش این موقع اصلاً و ابداً فکر نمی کردم که فردای این روز یعنی ۵ آذر ٨٣ قراره یه نفر رو ببینم که یکسال بعدش همسرم عشقم زندگیم بشه .......

اولین بار محمد رو ۵ آذر دیدم توی شرایط روحی خوبی نبودم به خاطر یه سری مسائلی که حتی بهش فکر هم نمی کنم توی شرایطی که به هیچ کس اعتماد نداشتم و اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که بخواهم دوباره به یه نفر اعتماد کنم  ( یه دوستی کهنه و قدیمی ...... )ولی انگار تقدیر برای من یه چیزای دیگه ای رقم زده بود و خیلی جالبه که اولین بار محمد رو که با دوست پسر دوستم دوست بود ( متوجه شدین ! ! ) دیدم و قبلا از طریق این دوستم خیلی ازش شنیده بودم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اولین باری که دیدمش یادم نمیره یه پسر مودب و چشم و ابرو مشکی .......... اونها حرف میزدن منم گهگاهی یه حرفی میزدم ولی قسم می خورم که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که بخواهم باهاش دوست شم خلاصه که از اون روز چندین بار چهار تایی بیرون  رفتیم اون موقع هنوز محمد توی یه شرکت نفتی کار می کرد کارش هم خوب بود ولی بعد چند وقت خودش و یکی از دوستاش شرکت تاسیس کردن . خلاصه اینکه هر روزی که میگذشت بیشتر ازش خوشم می اومد اگرچه دروغ هم که نمیشه گفت گاهی هم دلخوریهایی پیش می اومد ما چهار تا خیلی با هم خوش بودیم ولی به خاطر خیلی مسائل رابطه من و دوستم کلاً بهم خورد و اون دو تا هم بعد یه مدت از هم جدا شدن منم دیگه هیچ ارتباطی با اون دوستم ندارم و حتی نمی دونم خبر داره که من با محمد ازدواج کردم یا نه .... خلاصه اینکه توی مدت دوستیمون محمد چند تا مسافرت خارج از کشور رفت و آخرین باری که قبل از ازدواجمون رفت مسافرت... یه مسافرت یک ماهه توی تابستون ٨۴ به کانادا بود که دو هفته اش کاری بود و دو هفته هم پیش داداشش مونده بود من خیلی دلم براش تنگ شده بود هر روز بهش ایمیل میزدم و اون هم همین طور .... نمی دونم چرا ولی حسم می گفت محمد خیلی عوض شده چون ما تا اون موقع حرفی از ازدواج نمی زدیم و محمد هم همش یادآوری ! می کرد که فعلاً موقعیت ازدواج نداره خلاصه اینکه محمد برگشت و من دیگه مطمئن شدم که محمد توی سرش یه فکرایی هست ... توی پاییز یه حرفایی راجع به ازدواج زدیم و البته که خیلی خیلی دلخوریهای مسخره بینمون پیش می اومد که حتی چند بار می خواستیم از هم جدا بشیم اما..... انگار ما دو تا قسمت هم بودیم ٢١ دی ماه ١٣٨۴ اومدن خواستگاری و ۶ بهمن ٨۴ هم نامزد کردیم و حالا همون پسر شده همه زندگی من ...... عشق و نفس من ...... محمد عزیزم خوشحالم که تو همسرمی خوشحالم که تو کنارمی.Flower....

برای عشقولیم یه پلیور کادو خریدم ولی دلم طاقت نیاورد و بهش زودتر کادوش رو دادم و به احتمال زیاد امروز دوباره میره اراک و نمیشه که فردا که روز به این مهمیه با هم باشیم.

من آخر سر خودم رو از دست این کابینت کارها میکشم هنوز بعد دو ماه کابینتهامون حاضر نیست و دیروز میگه که هنوز کارخونه درهاش رو آماده نکرده از یه طرف دیگه هم اون مبل فروشه زنگ میزنه میگه چرا نمییان مبلهاتون رو ببرید اون فکر می کنه که سر کارش گذاشتیم......

پی نوشت : عشقولیم دیشب نرفت ولی امروز صبح رفت ایندفعه قول داده زود برگرده شما شاهد باشید قول داده

من امروز بعد یک ماه کارت عروسیمون رو توی پست سالگرد ازدواجمون گذاشتمنیشخند