Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker درهم برهم... - "خاطرات با هم بودنمان"

 
 
 
درهم برهم...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸  

دیشب بعد مدتها یه فیلمی رو با دقت نگاه کردم شبکه دو فیلم " نامادری " رو نشون داد و من خیلی خوشم اومد و خیلی روم تاثیر گذاشت نمی دونم این مردها این خودخواهیشون ذاتیه !! یا نه !! یه جاهایی از فیلم واقعاً مرد حرصم رو درمیاورد با پررویی کامل می خواست که همسر اولش زن دومش رو به راحتی بپذیره و آخر فیلم که مادربچه ها داشت یه جورایی باهاشون خداحافظی میکرد جمله های پسربچه خیلی ناراحت کننده بود اونجایی که گفت مامان هیچ کسی امکان نداره تو رو بیشتر از من دوست داشته باشه.......... خلاصه اینکه با وجود اینکه از همکارام شنیدم که این فیلم هم تکراری بود و قبلاً نشون داده بودن ولی من که ندیده بودمش خیلی برام جذاب بود....

از چند هفته پیش که یه سری اتفاقات عجیب و غریبی برام افتاد تا حالا نتونستم به آرامشی که می خوام دست پیدا کنم شبها که می خوام بخوابم هزار تا فکر میاد توی کله ام و احساس می کنم مغزم داره منفجر میشه... احساس می کنم زندگیم خیلی دچار روزمرگی شده و احساس رضایتی از این نوع زندگی ندارم زندگیمون شده ماشینی از صبح تا عصر میایم سر کار بعد تند تند میرسم خونه شام درست می کنم و حداقل دو ساعت تنها منتظر اومدن عشقولیم میشم بعد اون میاد و  شام می خوریم و چهار تا جمله معمولی بینمون رد وبدل میشه و بعد هم خواب و بعد دوباره فردا ....... دیشب به عشقولی می گم اصلاً‌حالم از این پروژه ات بهم می خوره میگه چیکار به پروژه من داری....!! یه لحظه فکر کردم دیدم راست میگه الکی یه چیزی گفتم که گفته باشم.... خیلی حرف توی دلم بود که بزنم ولی نگفتم .......ترجیح دادم که نگم ..... اصلا اینقدر وقتی تنهام توی ذهنم باهاش حرف میزنم که وقتی میاد اصلا حوصله اش رو ندارم که تکرار کنم می دونم که اینجا رو نمی خونه می دونم که اینقدر مشغله کاری داره که به زحمت میرسه که ایمیلهای شخصیشم چک کنه ولی می خوام بگم که از این روزمرگی خسته شدم تازه باز هم مجبوره بره اراک و من دو یا سه روز باید تنها باشم خونه رو بدون محمد اصلاً‌و ابدا دوست ندارم تازه آخر هفته رو هم بدون محمد اصلاً‌دوست ندارم.... از خیلی چیزها خسته ام همش پیش خودم میگم خدایا تو جای حق نشستی جواب اونهایی که می خوان با خراب کردن من جلوی دیگران خودشون رو خوب نشون بدن خودت بده خدایا به تو واگذارشون می کنم خدایا می دونم ..........

ذهنم خیلی بهم ریخته و آشفته است اصلاً نمی تونم این فایلهای مغزم رو دسته بندی کنم.هفت روز دیگه سالگرد دوستی من و محمد شاید تا اون روز چیزی ننویسم و اون روز اگه حالم بهتر بود در مورد آشناییمون بنویسم....

راستی من با اولین دوست وبلاگیم تلفنی صحبت کردم و دقیقاْ‌همونجوری که فکر می کردم صداش هم مهربون بود هرگز فکر نمی کردم از طریق این دنیای مجازی بخواهم با کسی ارتباط واقعی داشته باشم ولی با افتخار میگم که از داشتن دوستی مثل تو به خودم می بالمقلب